X
تبلیغات
رایتل
سه‌شنبه 7 آبان 1392
توسط: محسن






    بسم رب الزهرا ُ ام الشهدا

 

سراپا گوش بودم ! با بغض تعریف می کرد :

 

زمان جنگ ، یه پسر از این لات هایی که از چند متریش داد می زد


چه جور آدمیه ، آمده بود جبهه ! با زور می خواست که یه کاری انجام بده !


جبهه آمدنش هم با زور و قلدری بود ! بلاخره بعد از کی دعوا و جدل قرار


شد راننده باشه ! بعد یه مدت قلدر بازی ها و زورگویی هاش تبدیل


شده بود به یه سکوت ! توی چشماش یه غم عجیبی دیده میشد که دلیلش


رو نمی دونستم ! بعد از چند ماه یه روز که تو ماشین نشسته بودیم


با بغض گفت : (( آقا سید یعنی خدا ما رو می بخشه ؟ )) با خنده بهش گفتم:  

 (( چیه نکنه هوس شهید شدن کردی )) ! نزدیک بود بزنه زیر گریه ،

گفت :(( آقا سید ، دیگه حتی اگرم خدا ببخشه دوست ندارم شهید بشم !))

گفتم : (( چرا ؟)) با شرمندگی گفت : (( سینه ام پر از جهالته ! پر از خاک کوبی !

می ترسم اگر شهید بشم مردم با دیدن سینه ام بگن این بود شهید ؟

می ترسم حرمت شهید و شهدا از بین بره ! )) با تعجب نگاهش کردم !

نه این دیگه پسر قلدر چند ماه پیش نبود ! خیلی تغییر کرده بود !

 اما اون روز فقط تونستم بهش یه دلداری مختصر بدم اما از اون به بعد

معنی غم توی چشماش رو فهمیده بودم ! چند روز بعدش ، با هم سوار

ماشین بودیم که یه دفعه یه خمپاره زدن و ترکش دقیقا به سینه اش خورد !

حتی نمی تونستم از جام تکون بخورم،  فقط بهش نگاه می کردم ! ترکش

 انگار اومده بود که یه عمر شرمندگی اش رو پاک کنه ! اومده بود که ثابت

کنه خدا نمی زاره غم توی دل شهدا باشه ! انگار اومده بود ثابت کنه که

خدا عاشق شهداست ! انگار اومده بود ثابت کنه خوب بودن به 8 سال

حضور توی جنگ نیست ! اومده بود ثابت کنه فقط یک لحظه خدایی شدن

می ارزه به یه عمر عبادت ! و من ...

دیگر گریه مجال بیشتر بهش نداد ! فقط حق حق گریه و اشک هایش بود

که با من حرف می زد و ادامه می داد : و منی که  سال ها بود توی جبهه

 بودم و بعدش تا آخر جبهه ماندم تمام وجودم از توبه ی اون جوون و بدیه

خودم سوخت ! که اون چه زود خدایی شد و من هنوز اندر خم یک کوچه ام ... 

        

  ****             

پی نوشت  : امروز فقط می خواهند ثابت کنند که شهدا مثل بقیه نبودند ، اون ها

 از اول هم فرشته بودند ! اما اگر این طور بود ، دیگر امام و راه امام چه بود؟ جبهه

چه بود ؟ مقلب القلوب چه کاره بود ؟ باور کردن این که شهدا از اول فرشته های

دست نیافتنی بودند یک ناامیدی محض برای جوون هاییه که با صد امید می خواهند

برگردند به اصلشون ! اما یادمون باشه ماهی  رو هر وقت از آب بگیری تازه است و

 کافیه فقط یک لحظه برگردی به اصلت تا درک کنی که خدا خودش عاشق خوب ها میشه ...


 

نظرات (4)
سوگند...
پنج‌شنبه 9 آبان 1392 ساعت 11:21
سلام
اینم خاطره ی خیلی جالبی بود
مثل داستان شهادت خیلی از شهدای دیگه
خوشبحالشون
منم دعا کنید
یا علی
پاسخ:
سلام...

ممنون ک سر زدین
امتیاز: 1 0
باران...
چهارشنبه 8 آبان 1392 ساعت 08:37
خاطره ای نوشتین انصافاااا فوف العاده بود...
اما اینکه بگیم شهدا از اولش فرشته بودن و...بنظرم زیاد جالب نیس...
شاید اگ اینطوری جداشون کنیم از خودمون خ از جوونا نتونن همزاد پنداری کنن...شاید خ از خودشون دورببینن و این باعث بشه ب سمتشون نرن...بگن بابا اونا کجا ما کجا...اصلا بی خیالشون...
عشق ب خدا...ب اسلام...عشق ب امامشون... و فضای جبهه ها دل این بچه هارو خدایی کرد....
اما خب برا بعضیا توفیق نبود...رفتنو برگشن...و الان بدتر از دیروزشونن...
خدایا درک شهدارو برا هممون سهل کن....
اجرتون باشهدا
پاسخ:
متاسفانه بعضی از آقایون اشتباهی راه می رن ن راه رو اشتباهی.....

آدم اگه دلش درست نباشه هر چقدر هم تظاهر به خوب بودن و خوب نشون دادن بشه بلاخره ی جای آدم چپ میکنه.....

متاسفانه نفرات زیادی از این دسته داریم .....

شهدا را شهدا درک می کنن
امتیاز: 3 1
باران...
چهارشنبه 8 آبان 1392 ساعت 08:29
چن تا ب روز رسانی شده...ماشاا...
میگما ولی طلاییه عجب طلاییه...
خ دلتنگه مناطقم...خیییییلی...
پستتون عالی بود...
اجرتون با خود شهدا
پاسخ:
سلام ......

اون معجزه های ک از طلایه دیدم واقعا بهش اعتقاد آوردم از جون دل....

اگه وقت بشه حتما خاطراتوشو می نویسم....

ممنون ک سر زدین

التماس دعا
امتیاز: 3 1
حاجی
چهارشنبه 8 آبان 1392 ساعت 00:08
سلام قردش جان ...

آآآآ نجسن؟
وژوانا آمار بازدیدت خوب داره می آد بالا هاااا ...

تو کار شهدا موندم، یکی ی لحظه ای خدایی می شه یکی 10 سال طول می کشه ولی دل و واله و شیدایی هس تو همشون ...

موفق باشی داااش
پاسخ:
جانسان داا داش
التماس دعا
امتیاز: 5 0
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.