X
تبلیغات
رایتل
شنبه 25 آبان 1392
توسط: محسن

خاطرات راهیان نور ( قسمت سوم )



سلام بر بچه حزب الهی ها.....


خوب از اونجا موندیم ک عشق آغاز کرد....


نشستم پشت رول و تو برف و کولاک شروع ب رانندگی کردم داش نوید هم ک پشت سرهم بهم خدمات می داد مثل : چای ، چیپس ، تخمه ، آهنگ های انقلابی!!! و از همه مهمتر میلچه (مگس)    ( بچه های خودی می دونن من چی میگم )....


ماشین ما هم ک شهرت بازلیخ بود روش گردون بود تو یکی از شهرای ک تو جاده همدان بود بچه های پلیس امنیت جلمون رو گرفتن ماهم ک بچه های بالا بودیم سری ازمون معذرت خواهی کردند و ما راه رو ادامه دادیم....


تو یکی از شهر ها نگه داشتم فریضه نماز صبح رو ادا کنیم ( تووف ب ریا هااا ) رفتم سمت دشوی ک بدجور هم یخلمیشدی دیدم زکی پسر دایی و پسرخاله هم تو دشوی هستن کلی ذوق زده شدم مثل اینکه به خر تیتاپ داده باشن....


بعد نماز نوید ( راننده ) ک حالش بهتر شده بود خودش روند من و برادر نوید رفتیم پشت نشستیم برادر نوید ک مسئول میلچه بود خوب خدمات می داد واقعا راضی بودم..... 


بعد کلی خنده و حرف رسیدیم دزفول حوالی ظهر بود ، رفتیم پادگان دزفول رو تحویل بگیریم.... بنده رفتم سر بخت خوابگاه خواهران و نوید هم رفت دنبال برادران..... بعد تحویل گرفتم ک کم مونده بود برا گرو لباس زیر رو هم بذاریم اومدیم ناهار رو از آشپزخونه تحویل گرفتیم و زدیم پشت ماشین ک بیاریم دوکوهه ملت میل بفرمایند....


رسیدیم دوکوهه دیدم ک دکترای ک نیمدونستن بنزین ندارن رسیدن ، با حاجی ( محمد ) کلی خوشو بش کردیم ...


شروع به تقسیم غذا ها کردیم طبق معمول ک آلات فینجان ( بی سیم ) دست همه بود صدا زد برادر نوید و اومدن بردن....


سرلندیم یره و نهار رو خوردم وسط غذا بود ک ی لحظه احساس کردم بروسلی هم از دو کوهه اعزام شده به محلشون.... آخه برادر کاوه داشت یاد و خاطراتشو زنده می کرد...لا مصب می زد هااا..... و این شد ک فهمیدم کاوه به درد من میخوره در قسمت های بعدی می فهمید.......

برادر فرمانده هم ب طرفداری و پرچم داری از کاوه سریع رفت یدونه گذاست تو گوش شوفر..... هنوزم نفهمیدم جیان چی بود


بعد تموم شدن دعوا جهت ریا کاری رفتیم بازدید از محوطه منطقه..... بعد داشتم برمیگشتم ک دیدم حاجی رو خفت کردن میخوان ازش مصاحبه کنه ک ماهم همکاری کردیم رو دستمون بردیم ب سمت میکروفون و خودمون برگشتیم و اونم ریخت تو ماهی تاوه تف داد اومد........!!!!!


آخ خ خ خ خ خ بگم از ضایع شدنم..... ی راه جدید باز کردن ب سمت پادگان ک لازم نبود بریم داخل شهر..... منم گنتماخ کردم ک بلدم بریم برادر فرمانده اومد نشست تو ماشین ما حرکت کردیم جلو همه و راه رو اشتباه رفتیم چوخ پیس ایش اولدی اینصافا ای کاش آفتاهادا آب طالبی بستنی ایردم......


رسیدیم ب پادگان و خوابگاه هارو تحویل دادیم مقر فرماندهی رو هم هماهنگ کردیم ک  شکر خدا همه ب جز مسئولین اونجا بودن..... بلاخره فرمانده خاکی بود داا زهر اولسون.........

نظرات (7)
زینب(وب شهدا)
یکشنبه 26 آبان 1392 ساعت 23:26
دشمنتون شرمنده..
داااا؟؟؟؟ای خداااا
راحت باشیدشما..
پاسخ:
چاکرم خواهر.....

ببخشید

یا حق
امتیاز: 2 0
زینب(وب شهدا)
یکشنبه 26 آبان 1392 ساعت 22:53
سلام.
ببخشیدبعضی چیزارو ترکی مینویسیدکه افرادخاصی متوجه بشن؟؟قسمتهای ترکیش حرصمودرمیاره
ولی درکل جالب بود..
پاسخ:
سلام....

عذر خواهی میکنم ببخشید داااا........

سعی میکنم کم ترکی بکار ببرم....

شرمنده

التماس دعا
امتیاز: 1 0
تخریب چی
یکشنبه 26 آبان 1392 ساعت 21:42
سلام دااش...
گفتی نوید مسئول مگس بود؟؟؟ پدرشو در میارم!!!
آآآآآ چوخ یاواش یاواش گدیسن عینا توسباغا تکین...
داش محسن شاید پس فردا اومدیم تهران دیدار رهبری... میبینمت...
قوربانام...
پاسخ:
سلام دااااش....

ن ن ن ن ن مگس چیه من کجام کی اینو آره ......

آره در جریانم داداش ایشاالله بیا اگه حل شد خود منم میام.....

بعدش هم میریم شهرت بازلیخ دااا.....
امتیاز: 0 1
بانوی ارزشی
یکشنبه 26 آبان 1392 ساعت 10:54
سلام دوست عزیز ممنون که سر زدین من با راهیان نور 91 نبودم ولی می دونم امسالشون با سالهای قبل فرق داشت مخصوصا خواهران که سوغاتی ویژه آبله مرغان رو آورده بودند وما هم با توفیق اجباری پرستاریشون رو با تدابیر امنیتی دستکشو ماسک انجام دادیم...باز هم ممنون از حضورتون
پاسخ:
سلام....

ممنون ک سر میزنید...

خوب آبله ب پشتیبانی کاروان ربط نداره ک !!!!.......

البته خواهران خیلی سوسول بار اومدن...

یا حق....
امتیاز: 1 0
نینجای سایبری
یکشنبه 26 آبان 1392 ساعت 01:13
سلام علیکم...ببخشیذ آدرس نمیزنید...من نمیدونم کدوم محسنید آخه وب من اقا محسن بارانه....
راستی خاطره جالبی بود...خودم جریان شوفر وکتک براتون تعریف میکنم...فعلن با بلاگفا درگیرم....
پاسخ:
سلام علیکم...

چشم آدرس میزنم.....

ممنون ک سر میزنید و خوشحال میکنید....

التماس دعا
امتیاز: 1 0
حاجی
شنبه 25 آبان 1392 ساعت 23:45
سلام داداشی خودم ...

آ ی جور نوشتی ملت فک می کنه کل کاروان رو خانوادگی قبضه کرده بودیم هااااا نمی دونن ک کل کاروان رو قبضه کرده بودیم ک ...

فک کنم کسی دیگه نمونده بود ...

راستی قلم خوبی داری هااا؛ می گم بیا ی مجله گل حاجی محسن آ بزنیم ...

بابام جان تو مسیر پادگان هی شوووفره اتوبوس می گف داره اشتباه می ره من می گفتم ن بابا کار درسته، خوب حالمون گرفته شد، دمت جز بز ...

یاخچی دا من گءدیم داااا

التماس دوووا داداشی
پاسخ:
جانسان دا داداش .....

از شما یاد گرفتم دااا.....

آغا من تکذیب میکنم فامیلای ما نبودن تو کاروان....

فدات داداش

منم دعا کن دااا

یاالله دیگه
امتیاز: 4 1
Mohammad
شنبه 25 آبان 1392 ساعت 23:36
سایت بسیار زیبا و عالی دارید از مطالب شما همیشه دیدن میکنم واقعا زیباست ممنون که وقتتونو میزارید و این مطالب را به اشتراک میگذارید.

بنده برای وبلاگ داران زحمت کش مثل شما یک مسابقه ترتیب داده ام که مبلغ مسابقه 3.5 میلیون ریال است و قرعه کشی هم نداره فقط هرکی امتیاز بیشتر کسب کنه پول گیرش میاد که البته به 3 نفر اول این پول تعلق میگیره
ی سر بزن بد نیست
اسامی برندگان دوره های قبل هم زدیم که ببینید
http://shop-kadeh.mihanblog.com
امتیاز: 0 5
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.