X
تبلیغات
رایتل
دوشنبه 4 آذر 1392
توسط: محسن

سجده آخر


تازه آمده بود خط مقدم، به قول بچه ها صفر کیلومتر بود… صدای اذان که شد مثل همه مهیای نماز شد؛ دنبال آب میگشت برای وضو که حاجی با صدایی مهربون گفت: تیمم کن؛ از خاک این دشت پاک تر پیدا نمیکنی!

خندید و گفت: پاک ترین نمازم رو با پاک ترین خاک میخونم!
راست میگفت… سجده ی آخر، خاک پاک دشت با خونش پاک تر شد؛ ترکش لعنتی کار خودش را کرده بود …



نظرات (2)
زینب(وب شهدا)
دوشنبه 4 آذر 1392 ساعت 22:37
آخیخیلی قشنگ بود.
خوش به حالشون واقعا.
پاسخ:
دعا کنین منم زیاد نمونم تو این دنیا....

التماس دعا....

یا حق
امتیاز: 0 0
باران...
دوشنبه 4 آذر 1392 ساعت 21:24
اسمش بابازادگان بود. صداش میزدن «بابا»؛ دیگر حوصله «زادگانش » رو نداشتن. گاهی هم سر به سرش میذاشتن

صدا میزدن «بابا...» وقتی بر میگشت سینه میزدند و میگفتن: «قربان نعش بی سرت.»
می‌خندید و سر تکان می‌داد .
با بی سیم چی دوتایی آمده بودن بیرون، پتوها رو تکان بدن.
دور و برشان خاک بلند شد و همه چیز به هم ریخت.
وقتی خاک نشست، دیدیم موج پرتشان کرده توی سنگر، رفتم توی سنگر.
هر دو شهید شده بودن.
سر بی سیم چی روی شانه بابا بود مثل وقتی که یکی سرش را روی شانه دیگری میذاره و می‌خوابه
بابا هم سر نداشت.
«بابا قربان نعش بی سرت»
پاسخ:
سلام........

واقعا خاطره عالی بود......

خدا کنه همین شهداء ک یاد و خاطره شون رو زنده نگه میداریم اون دنیا شفاعتمون کنن.....

التماس دعا.......

یا حق
امتیاز: 2 0
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.