X
تبلیغات
نماشا
رایتل
دوشنبه 18 آذر 1392
توسط: محسن

حجاب را، حجاب را، حجاب را

خونریزی شدید داشت


تو اتاق عمل، دکتر اشاره کرد که چادرم رو در بیارم تا راحتر مجروح رو جابجا کنم

گوشه چادرم رو گرفت و بریده بریده گفت:


"من دارم میرم تا تو چادرت رو در نیاوری"


چادرم تو مشتش بود که شهید شد ...



فرازهایی از وصیت نامه شهید حمید رستمی:

" به پهلوی شکسته فاطمه (س) قسمتان می دهم که حجاب را، حجاب را، حجاب را رعایت کنید."


قضاوت با خودتان !؟!


(پست ثابت)
جمعه 7 آذر 1393
توسط: حاجی

سلام دوستان و همسنگران و هم فکران خودم......


اولا یک عذرخواهی بابت این مدت طولانی که نبودم و تشکر و قدردانی از همه همسنگرانی که لطف داشتند و سر زدند و نظر گذاشتن و یا اومدن به وبلاگ.......


(حساب کنید دیگه کلا نام و نام کاربری و رمز عبور وبلاگ از یادم رفته اونقدری ک سرم شلوغ بوده واس همین با نام کاربری حاجی وارد شدم و نوشتم)


این نبودن ها هم دلیل داشت هاااا یعنی هم بودیم و هم نبودیم.......(دیگه بیشتر نمی تونم بنویسم)



الان هم یه فرصت کوچیک دارم و داشتم به همه وبلاگ ها سر میزدم گفتم هم یاد کنم دوستان رو و یه دیدار تازه کنم و هم این که حلالیت بخوام. چون عازم سفر هستم و اگه خدا بخواد پنج شنبه عازم کربلا هستم..........


سه‌شنبه 6 خرداد 1393
توسط: محسن

خاطرات راهیان نور 92 ( قسمت چهارم )

 سلام بر دوستان و همسنگران و هم فکران عزیز......


جا داره تشکر کنم از تمامی کسانی که وبلاگ خادم الشهداء را همراهی میکنن.......


صبح بعد نماز دوباره خوابیدم.....ساعت ده بیدار شدم......برنامه جوری بود که باید به ستاد های دیگه دانشجوئی سر میزدم بخاطر همین بعد صبحانه از دو کوهه زدم بیرون......گفتم برم فکه و از شهدا تشکر کنم......نرسیده به شوش بارونه خفنی گرفت این ماشین رو هم بهم داده بودن تایرشان خوب نبود بخاطر همین یواش میرفتم.....برف پاکنش جواب نمیداد و دادم عوضش کردن.....


نمیدونم چرا منطقه فتح المبین بهم حال نمیده بخاطر همین نرفتم اونجا.....مسیر بد فکه که آسفالت خوبی نداره رو ادامه دادم....


تقریبا وقت اذان بود که رسیدم فکه.....بارون زده بود رمل نرم فکه نرم تر و خنک تر شده بود......وضو گرفتم و کفشامو در آوردم.....ورودی یادمان ایستگاه صلواتی گذاشته بودن...شربت آبلیمو زدم به بدن و ادامه راه دادم.....


رسیدم محل شهادت سید اهل قلم شهید آوینی و یاد حرف معروفش افتادم  : حواستان هست یا نه ؟! اگر شهید نشویم باید بمیریم راه سومی وجود ندارد ، پس برای یکدیگر دعا کنیم تا در زمره ی شهیدان و گمنامان در آئیم........


نمازی به جا آوردم برای شادی روحش.....کاروانی از دانشگاه تربیت معلم تبریز اومده بود اونجا ، راوی کاروان شروع کرده بود به حرف زدن که من حرکت کردم به سمت گودی قتلگه شهداء.....رسیدم اونجا.....


یه توضیحی در مورد رمل های فکه بدم : رمل فکه جوری هس که وقتی راه میری برای هر 10 قدم راه رفتن 2 الی 3 قدم میای عقب یعنی 7 قدم بیشتر برنداشتی و به نحوی خسته کننده هس ، پیش خودم همیشه فکر میکنم شهدا و رزمندگان چه سختی تحمل کردن با پوتین و کوله پشتی که گاهن به 40 کیلو میرسه ، رو اون خاک ها راه رفتن......


دیدم شیخی جوان واستاده پیش نماز و چند نفر اقتدا کردن بهش منم ملحق شدم بهشون و نماز خوندم......( لامصب تو مسافرت هیچی مثل نماز شکسته نمیچسبه دااا ) بعد نماز رفتم سجده ، از خدا و شهدا تشکر کردم بابت کربلا رفتنم.....بعد بیست دقیقه که از سجده بلند شدم دیدم یکی از بچه های گردان امام حسین ( ع ) تبریز نشسته بالا سرم .....شروع کردیم به چاق سلامتی و کارهای سلام علیکم ، هر کاری کردم اسمش نیومد تو ذهنم نمیدونم چرا.....کلی باهاش زمان دانش آموزی تو طرح ولایت خاطره داشتم .... شروع کردیم به مرور خاطرات....تامین کاروان دانشگاه تربیت معلم اومده بود ( همون فنجانیون یا شهرت بازان خودمون یا بقول بچه بسیجی های تهران آجیل بازا ).....دو رکعت نماز خوندم برای شهدا و باهم حرکت کردیم سمت خروجی یادمان.....بغض خاصی گلمو فشار میداد.....یه روضه خانوم فاطمه (س) رو از گوشی باز کرد همینطور که داشتم حرکت میکردیم ، نشستم رو زمین و گریه امونم نداد......خیلی خالی شدم.....اومدیم بیرون یادمان شمارشو گرفتم و قرار شد که اومدن خرمشهر بهم زنگ بزنه.....خدافظی کردم و ازشون جدا شدم..... سوار ماشین شدم و باز محسن تنها شد و باز مداحی ، میلچه شد همدم من.......دوستانی که رفتن به مناطق میدونن جاده فکه نقطه صفر مرزی حساب میشه و ایست بازرسی های ارتش اونجا زیاد هس.....پشت ماشین میوه خریده بودم و تخمه هم داشتم و به هر ایست بازرسی میرسیدم بعد نگاه کردن به مدارکم بهشون میوه و تخمه میدادم واقعا سخته تو همچین جای گرمی پست دادن.....


راه داشتم ادامه میدادم به سمت دهلاویه ......تو مسیر یه لحظه چشم به تابلو بیمارستان صحرائی امام حسن (ع) که خیلی تابلو خسته ی هم بود خورد......گفتم برم سمت اونجا ببینم چه خبره ..... رفتم تو فرعی و جاده خیلی بدی هم داشت....رسیدم دم درش هیچکس نبود یکم داد و بیداد کردم دیدم یکی از افراد بومی اونجا از بغل بیمارستان اومد بیرون گفتم کسی هست گفت برو داخل ....برام جالب بود یه جایی تقریبا دست نخورده.....داخل که شدم دیدم از انتهای سالن صدا میاد.....جلوتر که رفتم یه پسر حزب الهی بهم سلام کرد.....شروع کردیم باهاش حرف زدن.....گفت تقریبا 25 نفر هستیم که از اصفهان و تهران و شیراز اومدیم برا آماده سازی اینجا تا کاروان ها بازدید کنن.....باهم رفتیم داخل بیمارستان رو گشتن ......جالب بود برام اتاق عمل ، دیواراش که شعار نوشته بودن ، برق کشیش ، سبک ساخت بیمارستان.....بعد گپ و گفتگو و شوخی باهاشون خدافظی کردم.......حرکت کردم سمت دهلاویه......رسیدم اونجا و طبق روال گذشته اونجا تحویل ارتش بود.....رفتم داخل نمایشگاه رو دوری زدم و اومدم بیرون.....تازه سوار ماشین شده بودم که دیدم نفرات یکی از کاروان های دانشجوئی که از شانس من کاروان دانشجوئی شهرستان هشترود بود خیلی حجاب بدی دارن ( بدون چادر ، مانتو کوتاه و ساپورت ) از کنارشون رد شدم رفتم جلوتر ماشین نگه داشتم پیاده شدم و رفتم دنبال مسئول کاروان......خودمو معرفی کردم و بهش تذکر دادم ، بنده خدا گفت من بهشون تذکر دادم ولی درست نمیشن ، بهش گفتم اگه درست نمیشن برشون گردون شهرشون....سوار ماشین شدم حرکت کردم سمت هویزه.....ساعت تقریبا چهار بود که رسیدم هویزه ، گفتم بذا ببینم امنیت هویزه چطوری هس ( منظورم غذا خوریش) آخه شکمم بدجور ازم شاکی بود.....جویا شدم گفتن یه فست فودی خوب داخل بازارش هس.....بعد کلی دور دور پیدا کردم.....رفتم دلی از عزا در آوردم ( یه پیتزا با دوتا بلغاری خوردم ) مدیونین فکر کنین شکمو هستم ها !!!!......دوستان میدونن من آدم کم غذائی ام....!!!!


دوباره سوار بر رخش نقره ای شدم و حرکت کردم سمت مزار شهدای هویزه آخه یکی از ستاد های دانشجوئی اونجا بود.....


خروجی شهر هویزه بنزین زدم نمیدونم چرا افرادی که تو پمپ بنزین بودن جوری نگاه میکردن که انگار قتل کردم یا بقول یکی از بچه جوری نگاه میکردن انگار ایدز دارم......بنزین زدم و رفتم سمت مزار شهداء.....رسیدم اونجا شلوغ بود و تقریبا 1.5 ساعت مونده بود تا اذان.....بهم گفته بودن رئیس ستاد اونجا فردی هست به نام آقای چم یا چرب یا چب یا چپ ، آخرشم یاد نگرفتم اسمشو .....بخدا من گیج نیستم ها .....اسمش سخت بود و همه زود اسمشو میگفتن و نتونستم تشخیص بدم......


پیداش کردم و باهاش حرف زدم و جویای مشکلات شدم که الحمداله مشکل خاصی نداشتن......رفتم سمت مزار شهدا و فاتحه ی براشون فرستام.......


دوستان چون از همون لحظه ب سرم زد که برم طلاییه و خاطرات طولانی هس این خاطره رو نگه میدارم برای قسمت بعد.....


منتظرت نظراتون هستم......هرجای براتون خوشایند نبود بهم بگین......




رفقا دعا کنین برام تا مرگم با شهادت باشه.....


التماس دعا....                     


یا حق                            

جمعه 26 اردیبهشت 1393
توسط: محسن

خاطرات راهیان نور 92 ( قسمت سوم )

سلام دوستان و همسنگران و هم فکران خودم......


اولا عذر خواهی میکنم از اینکه چند هفته نتونستم خاطراتم رو بنویسم...... اون دوستانی که نزدیک هستن علتش رو میدونن و کسانی که نمیدونن ازشون عذر خواهی میکنم و از همینجا براتون دعا میکنم......


خوب از اونجا مونیدم که قرار بود حاجی رو ساعت 3:30 برسونمش اندیمشک اما چون وضعیت جاده فکه به شوش زیاد خوب نیست و نشد سر موقع برسونمش.....


تو راه سرعت میرفتم جوری پیچا رو میپیچیدم که حاجی کم مونده بود دستگیره رو از جاش بکنه..... تو راه بهش گفتم که حمید سر کار گذاشته تورو و این قاطی کرد دوباره و کلی خندیدم و گقت چــــــوخ اسگیحسیز ( نامرد ) تو مسیر بودم که بابام زنگ زد که 26 اسفند تهران باش منم قرار نبود زود برگردم و قرار بود که سال تحویل رو هم جنوب کشور باشم ازش جویا شدم چرا گفت قرار هس 28 اسفند حرکت کنیم سمت کربلا !!!! واقعا کلی خوشحال شدم نمیدوستم چیکار کنم......ورودی شوش نگهداشتم و بغل خیابون دو رکعت نماز شکر خوندم...... ( انشاالله عمری باقی مونده باشه حتما خاطرات کربلا رو هم مینویسم ) 



ساعت ده دقیقه به چهار رسوندمش ترمینال اندیمشک ، سوار سواری شد تا بره اهواز از اهواز بره اصفهان از اونجا یزد ، حالا بماند که رفته اهواز از اونجا میره فرودگاه میبینه برا یزد نیست سوار هواپیما شیراز میشه میره شیراز از اونجا زمینی میره یزد ، اصلا هلاک سیستم این بچه هستم دااا دست خودم نیس ، اینجا لازم هست که بگم بیدنه سالم آدم دورو بریمزده یوخدی کی ، .........


اون رو راهی کردم رفت باز تنها شدم باز همدمم شد مداحی حسین سیب سرخی و علیمی و جواد مقدم و حاج منصور ، حسین طاری بخش مداح هیت خودمون ، چی بگم والا.......


رفتم سمت دو کوهه ، اونجا دیدم که محصولات فرهنگی رو دارن خالی میکنن و منم کمکشون کردم شاید اسم ما هم ثبت شه تو دفتر خادم الشهداء ها......


یه اخلاق بد یا خوب دارم این هس که دوست دارم با همه شوخی کنم و بگم بخندم ، البته درونم شکسته هس ها اونم بخاطر گناهای که کردم ، با این رفتار من همه فک میکنن خیلیا دورو برم هستن ولی نمیدونن که تنهام ......


با خادم ها شوخی کردم  و باهاشون دوست شدم .......


دلم گرفت تو دو کوهه ماشین رو آتیش کردم رفتم دزفول امام زاده سبز قباء تا نماز مغرب و عشاء رو اونجا بخونم....


بعد نماز زنگ زدم به حمید آرپیچی زن گفت تازه رسیدیم پادگان آ مــــهدی ، جویا شدم که امنیتش چطوری هس ( منظورم شام در چه حد هس ) گفت امنیت بصورت کامل و در حد بنز محیا هس میتونی بیای......


رفتم پادگان آ مـــهدی باکــــری ، دیدم حمید فرامرزی !!!! از خستگی دراز کشیده جلوی چادر بوفه ....... رفتم باهم یکم حرف زدیم و دیدم سیستم فرهنگی خیلی خوب هس و فلشم رو دادم تا چندتا کلیپ پخش کنن که همشون خون کف بالا آوردن ......( ببخشید نمیتونم بگم چه کلیپ های بودن ) .......


شام رو آوردن دیدم ای بابا کوفته تبریزی هست.....ظلم تو نفسی بود ...... وقتی به شکم رسیدم دیگه شده بود ساعت 11 گفتم بسه دیگه قبل اینکه حکومتو از دستم در بیارن تو دو کوهه ، پاشم برم ......


ساعت 11:15 رسیدم دوکوهه ، با اینکه بدجور خسته بودم نتوستم بخوابم.....پاشدم رفتم بیرون تا دوری تو محوطه بزنم.....


گفتم دو کوهه به دلم نمیشنه نمیدونم چرا.... ولی رفتم تو حسینیش دو رکعت نماز برای حاج ابراهیم همت خوندم ......


اومدم بیرون شنیده بودم که سمت غرب پادگان جای هس بنام محل تخریب.....رفتم دم نگهبانیش اجازه نداد که برم سمت یادمان گفت خواهران هس نمیشه منم نشستم و شروع کردم با نگهبان حرف زدن و چندتا مشکل داشت با بچه استقراری دانشجوئی که به اونا گوش کردم......


گفته بود نیم ساعت دیگه میشه رفت.....شروع کردم به حرکت سمت اونجا ..... فک نمیکردم اینهمه دور باشه مگرنه عمرا پیاده میومدم......لامصب با دمپایی بودم این بدتر اذیتم میکرد نزدیک به 4 کیلومتر واقعی راه رفتم .....


خیلی جالب بود تو مسیر اصلا نوری نبود فقط نور ماه بود که یکم روشن میکرد جاده رو کسی تو مسیر نبود جز خودم و خدا....


چندتا میلچه زدم..... چندتا سگ اومدن نزدیکم و من رو همراهی کردن!!!!!! برا خودم هم جالب بود که اصلا باهام کاری نداشتن و فقط پشت سرم اومدن...... تقریبا 1 کیلومتر مونده به محل یادمان تخریب دو طرف جاده خاکی پرده ویدیو پرژکتور گذاشته بودن......که اونا هم خاموش بودن.....نزدیک یادمان که شدم دیگه سگا نیومدن باهام......ورودیش حس خاصی داشت..... رفتم سمت حسینیه نیمه کاره که صدا از اونجا میومد......رفتم بیرون دم در حسنیه نشستم یه سرداری بود داشت از خاطرات اونجا تعریف میکرد هر کاری کردم به دلم ننشست مدل حرف زدنش ولی مداح که شروع کرد به روضه خانوم فاطمه (س) گفتن دیگه اشکام مجال نگاه کردن نمیداد بهم ......مداحی که تموم شد دوباره همون سردار گفت که خوهران اول برن سر قبر ها بعد برادران.... ظاهرا زمون جنگ و بعد جنگ چند تا از بسیجی ها میومدن اونجا و قبر میکندن و داخل قبر نماز میخوندن یا دراز میکشیدن و زمان مرگ رو که درون قبر هستن رو مجسم میکردن....نشستم تو حسینه تا خلوت بشه ، برا خودم هم جالب بود ، نیم ساعت منتظر شدم.رفتم سمت قبر ها ، 6 تا قبر بود ، تو یکی یه پسر دراز کشیده بود ، تو یکی یه پسر دیگه نماز میخوند ، تو یکی یه پسر دیگه دراز کشیده بود و ازش عکس یادگاری میگرفتن ( بچه قرطی بود از اونا که همه رو مسخره میکنن ) ، یک قبر خالی بود رفتم توش دراز کشیدم ، نه حس خوب داشتم نه حس بد حالت سر درگمی داشتم....شروع کردم به نماز خوندن بعد نیم ساعت کسی اونجا نبود دوباره شروع کردم که تنهای در دل شب زیر نور مهتاب پیاده راه رفتن.....ساعت دو یا سه بود رسیدم محل استحراتمون.....از صب ساعت 4:30 سرپا بودم با اون همه رانندگی و کار و پیاده روی ، فقط فهمیدم که خوابیدم همین........


در خاطرات بعدی خواهید خوند :   


سفر دوباره به فکه..... رفتن به دهلاویه و بیمارستان صحرائی و شهدا هویزه......


دوستان ببخشید زیاد شد......حلال کنین......


تا خاطره بعدی شمارو به خدا می سپارم.....


رفقا دعا کنین برام تا مرگم با شهات باشه......


التماس دعا....                     


یا حق                            

سه‌شنبه 23 اردیبهشت 1393
توسط: محسن

ما میــــــــــــــتوانیـــــــــــــــم........

سلام دوستان عزیز......


از پری روز دارم افتخار میکنم به جوان های این خاک که بر کلمه ما میتوانیم جامعه عمل پوشندن......


تولید RQ_170 ایرانی ، موشک رادار زن هرمز که حساس هس به اشعه های رادار و خودش هدف رو شناسایی میکنه و رادار سوم خرداد و خیلی دستاورد های دیگه که رسانه ی نشد.....



رهبر انقلاب اسلامی بعد از بازدید از نمایشگاه دستاوردهای نیروی هوافضای سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در سخنانی در جمع فرماندهان عالی سپاه و ارتش و تعدادی از فرماندهان و متخصصان و کارشناسان نیروی هوافضای سپاه، بازدید از این نمایشگاه را بسیار شیرین و فراموش نشدنی خواندند و تاکید کردند: مهمترین درس این نمایشگاه، اثبات استعداد و توانایی ملت ایران برای ورود به میدان های دشوار و میدان هایی است که دشمن قصد ممنوع الورود کردن آنها را دارد.


 سردارحاجی زاده فرمانده نیروی هوافضای سپاه گفت: با اشاره به اینکه نمی‌توانیم همه توانمندی‌هایمان را رسانه‌ای کنیم، گفت: ما امانتدار مردم هستیم و تنها بخشی از دستاوردهای سپاه در روز گذشته پخش شد.


فرمانده نیروی هوافضای سپاه گفت: وقتی موشک خلیج فارس در سال 90 انجام شد و خدمت آقا گفتیم دقت آن به 30 تا 35 رسیده، ایشان فرمودند کار خوبیست ولی این دقت را برسانید به 10 تا 15 متر. گفتیم چشم و ظرف 6 ماه کار انجام شد. ما باید باور کنیم که می توانیم.


سردار حاجی‌زاده با اشاره به رادارهای نمایش داده شده در روز گذشته اظهار داشت: نمونه رادارهایی که مشاهده شد را ما فقط دیده بودیم و خارجی‌ها آن را به ما ندادند و ما فقط یک تصویر و بازدید داشتیم اما به کمک متخصصان‌مان توانستیم آنها را تولید و عملیاتی کنیم.




پ.ن خادم الشهداء :


مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا میـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــتوانیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم


حضرت ماه تو فقط با ما خوش باش و لبخندت بخاطر ما باشد ( تیکه کلامم : ما دنبال لبخند آقایم )........


آقای روحانی یکم به داشمند های خودمون میدان بدهی لازم نیس گردنتو کج کنی جلو کد خدا ( به قول خودش که آمریکا رو کد خدا میدونه ) .................


آقای روحانی دیدی باز این سرهنگ ها بهتر از تو حقوقدان عمل کردن و رضایت حضرت آقا رو جلب کردن........




رفقا برایم دعا کنین تا مرگم با شهادت باشه.........


التماس دعا.......                     


یا حق                             



جمعه 12 اردیبهشت 1393
توسط: محسن

گمشده های این زمانه.....

آقا سلام ، ببخشید ! مرکز توانبخشی جانبازان کجاست؟


مرد :همین جا که فلج ها و روانی ها رو نگه میدارن؟انتهای همین کوچه است.....!


شوکه شدم وقتی شنیدم.....


داخل که می روی قسمت اعصاب و روان ، احساس می کنی هنوز ابر آتش تیر و گلوله روی سرت است...هنوز هرسه ثانیه یکی از روی تخت خیز می پرد....


هنوز یکی را میبینی با لباس لجنی دارد سینه خیز روی زمین می رود تا مین ها را خنثی کند....


آقا اسماعیل تلفن آسایشگاه را سفت چسبیده بود و فریاد می زد پس نیروها کجا هستن؟؟؟

بچه ها قیچی شدند....


آقا محمد را می بینم که دارد دمپایی سفید بچه ها را واکس سیاه میزند...

انگار زمان جنگ کفاش جبهه بوده.....


وارد سالن آسایشگاه که می شوی یکی دوان دوان سمتت می آید و حال امام خمینی (ره) را ازت می پرسد...می گوید سلامش رابه امام برسانم بگویم بچه ها ایستاده اند......


اینجا هنوز بوی کربلای پنج می یاد.....


باگریه خارج می شوم از آسایشگاه و به هیاهوی شهر باز می گردم....


یکی جلوی درب آسایشگاه تیکه می اندازد که آقا سهمیه بنزین ات را گرفتی؟؟؟...



پ.ن خادم الشهداء :


سعی کنین حتما آسایشگاه جانبازان سری بزنین خالی از لطف نیست.....


عذر میخوام از دوستان عزیزم که نشد این هفته خاطرات راهیان را به روز کنم شرمندم ......



رفقا دعا کنین تا مرگم با شهادت باشه.........


التماس دعا.....                  


یا حق                         


پنج‌شنبه 4 اردیبهشت 1393
توسط: محسن

خاطرات راهیان نور 92 ( قسمت دوم )

بسم رب الحسین (ع)


سلام علیکم دوستان عزیز......


اولا تشکر میکنم از کسانی که سر زدن ، نظر عمومی و خصوصی گذاشتن از همینجا ازتون التماس دعا دارم......


خوب از اونجای موندیم که رسیدم خرم آباد .....، ساعت دوازده بود خوابیدم زنگ هشدار موبایلم رو برا ساعت 5 تنظیم کرده بودم که نماز صب بخونم و حرکت کنم ، یهو چشامو باز کردم فک کردم ساعت 5 هس پاشدم رفتم وضو گرفتم اومدم نماز خودم و لباس عوض کردم که بزنم بیرون ، یه لحظه موبایلمو نگاه کردم دیدم تازه ساعت چهار هس!!!!!هیچی اگه بابام اونجا بود میگفت گویدوخوم خرجی باتریمیسان ( هرچی سرمایه گذاری کردم روت حدر رفته ).....هر کاری کردم خوابم نبرد ساعت 5:20 دقیقه اذان داد نماز خوندم و رفتم سوئیت و تحویل دادم ب نگهبان اونجا ، زدم بیرون....رفتم یه گوشه یه املت مشتی زدم و ساعت 6:30 از خرم آباد زدم بیرون به سمت اندیمشک.......ساعت 8 رسیدم دو کوهه......یکی از ستاد های دانشجوئی اونجا بود ، نمیدونم چرا هرکاری میکنم دوکوهه بهم حال نمیده ( آخه بچه های تهران خیلی بهش جو دادن ولی بچه های تبریز پادگان شهید باکری دزفول رو چیکار کردن ؟!!! ) رفتم خودمو به مسئول ستاد معرفی کردم و از مشکلات پرسیدم ، سرپایی باهام یه جلسه گذاشتیم و من چون به حاجی نعشکش قول داده بود باید میرفتم دزفول ، اونجا رو ساعت 9 ترک کردم ، رسیدم دم ورودی پادگان شهید باکری و بعد هماهنگی رفتم داخل پادگان تا وارد شدم همه خاطرات سال 91 اومد جلو چشم (ای روزگار _اینجاس که شاعر میگه : روزگار اما با ما وفا نداشت ، طاقت خوشبختی ما را نداشت ، پیش پای ما سنگی گذاشت بی گمان از عشق ما پروا نداشت .... ) به حاجی نعشکش زنگ زدم که کوجای گفت لنگارو هوا کردم خوابیدم ، رفتم دم گردان نشون و با چشای باد کرده و بصورت کاملا خسته اومد استقبال یک لحظه یاد شهید همت افتادم......


بعد کف احوال کردن جویای حمید آرپی چی زن شدم که لقبش داشت بر میگشت به حمید فرامرزی !!!!!! ( دوستان در جریان هستن من چی میگم )  گفت رفته آشپرخانا ، زنگ زدم گفت دارم میام.....رسید و کف احوال کردیم شدید و شروع کردیم به ایپ بالاماخ ( سرکار گذاشتن ) به خادم ها ......آقای سلطان زاده مسئول اردوگاه بود و حمید داداش جانشینش ، مسئولیتم بهم اجازه داد که چندتا سوال از سلطان زاده بپرسم که ایشون همکاری کردن......


چون حاجی قرار بود اونروز یعنی مورخه 92/12/18 حرکت کنه سمت یزد برای انجام کاری ، منم بهش قول داده بودم ک ببرمش شلمچه ولی چون تو پادگان کار طول کشید و حمید گفت که خواهران خادم رو میخواد با منی بوس ببره فکه....حمید گفت که بیاین باهم بریم و حاجی اوکی داد که بریم با اینا.....حمید سوار منی بوس شد ، حاجی هم سوار ماشین من شدیم ..... چون حاجی مسئول خوابگاه ها و امین اموال بود همه وسایل ها تحویلش.....از پادگان اومدیم بیرون که حمید مینی بوس رو نگه داشت اومد سوار ماشین ما شد تازه حرکت کرده بودیم که حاجی گفت ای وااااااای کلیدای آسایشگاه ها موند دس من.....مجبور شدیم حاجی رو بفرستیم تو مینی بوس تا اونا راه رو ادامه بدن و ما هم برگردیم پادگان کلید هارو تحویل بدیم.....


اومدیم تو خروجی دزفول به اینا رسیدیم .....کم مونده بود برسیم شوش که به حمید پیشنهاد دادم برا نفراتی که تو منی بوس هستن خوراکی بگیریم ، حمیدم قبول کرد و ما از منی بوس جدا شدیم سریعتر رفتیم تا وسایل بخریم......


خروجی شوش ب سمت فکه چندتا دکه و سوپری بود ، به تعداد بستنی و دلستر گرفتم ، به حاجی زنگ زدیم که کجای گفت شوش رو دارم به سمت فکه میرم ، به حمید گفتم حتما حواسمون نبود اومده رد شده....گازشو گرفتم رسیدم فتح المبین ولی خبری از مینی بوس نبود !!!!! گفتم حتما اشتباه رفته......بعد 20 دقیقه چرخیدن حاجی با مینی بوس جاده رو پیدا کرد و اومد پیوست ما شد...وسایلارو که دادم حاجی اومد نشست تو ماشین ما.....حمید گفت که بیا یکم بهش ایپ بالیاخ ( سرکار گذاشتن ) ، حمید شروع کرد به گفتن : ای خاک بر سرت کنن الان 5 ساله ادعا داری که پیش رو کاروان ها میای و مسئول هماهنگی کاروان هستی این بود ادعاهات ( حاجی هم عصبی شده بود و میلچه میزد تو بدن ) آخر سر حمید گفت خاک تو سرت کنن الان 5ساله با ماشین سواری چراغ گردون دار ، لباس نظامی و پوتین گیت کرده و ادعای فراوانت داری کاروان میاری اونوقت خانوم من که همیشه تو اتوبوس بوده اونم با چادر نه مثل تو لباس پلنگی و بی سیم به دست بهتر از تو راه  بلده و به من زنگ زده که حاجی داره راه رو اشتباه میره.....تا این رو گفت حاجی قاطی کرد و از پشت زد پس کله حمید ( من دیگه مرده بود از خنده ) این بحثا ادامه داشت تا رسیدیم فکه ......چون عجله داشتیم من و حاجی سریع رفتیم داخل یادمان فکه و پابرهنه شدیم ( این حرکت ریا نیست اونجا جوری هست که وظیفته پا برهنه باشی...) رفتیم به محل شهادت شهید آوینی ( فلانی آمادیم نبودید وعده ما بهشت سید مرتضی آوینی ) اونجا نماز ظهر عصر رو خوندیم و من چون حالم زیاد خوش نبود شروع کردم درد و دل با شهدا ( دیدین بعضی وقتا ادم بعضی چیزا رو باور نداره ، من اون لحظه اونجوری بودم )  تو سجدم بعد گریه خطاب به شهدا گفتم که یه سفر کربلا نصیب من بکنین......اومدیم از یادمان بیرون و از حمید خدافظی کردیم چون حاجی ساعت 3:30 میرسوندمش ترمینال اندیمشک ، ساعت 3 زدیم بیرون.......


خوب دوستان تا اینجا فک کنم کافیه .....ببخشید که اینهمه طولانی شد......



رفقا بنده رو دعا کنین تا مرگم با شهادت باشه......


التماس دعا.......                   


یا حق                           

پنج‌شنبه 28 فروردین 1393
توسط: محسن

خاطرات راهیان نور 92 ( قسمت اول )

بسم رب الشهداء و الصدیقین....


سلام همسنگران و بازدید کنندگان عزیز.....


با ناگفته ی که نوشتم شاید خیلی ها از دستم ناراحت میشدن ولی مجبور بودم بنویسم.....همینطور که اونجا هم گفتم با توجه به اینکه منافع بعضی افراد در خطر بود به بنده اجازه ندادن کاروانشون رو همراهی کنم اونم منی که به سبب آبروی که از خدا و شهداء دارم تونسته بودم 7میلیون پول و دوتا ماشین برای کاروان اونها حل کنم ولی بعضی از این افراد فک کردن من دنبال چیز خاصی هستم ولی میخواستم اعتبار اونا بره بالا ولی........


خوب زیادی حرف زدم باز ببخشید.....


خوب من یکی از دوستام از مسولین سازمان بسیج دانشجویی هس و از اول سال 92 پیشنهاد داده بود بعنوان نماینده ما تو راهیان نور حضور داشته باش و من چون به این افراد قول داده بودم هی ناز میکردم و میگفتم نه انشااله سال های بعد ولی این مسائل که پیش اومد پیشنهادشو قبول کردم و شدم مسئول بررسی و پیگیری کاروان های دانشجوئی کل کشور و اینجوری شد که یا علی گفتیم و عشق آغاز شد.....


چند خط از خاطرم دور شم که و یه چیز دیگه بگم چون مربوط هس به خاطراتم.....


برادر حمید آرپی چی زن و حاجی نعشکش قرار بود که بعنوان خادمین مستقری در پادگان شهید باکری دزفول حضور داشته باشه و منم قرار شد که اونجا بهشون سر بزنم تا اینجا رو داشته باشین تا بقیشو بگم تو جاهای دیگه....


بنده قرار بود که از چهارشنبه مورخه 92/12/14 برم جنوب کشور و اونجا باشم ولی کاری پیش اومد از طرف سرکار و نشد برم بدجور دپرس شدم و کلی ناراحت بعد گفتم شاید حکمتی تو قضیه هست.....


کار من شنبه مورخه 92/12/17 تموم شد و به دوستم گفتم که من آماده هستم برا حرکت ، به هر دری زدیم بلیط هواپیما پیدا نشد و قرار شد که یه ماشین در اختیارم بذاره و حرکت کنم .....ماشین رو تحویل گرفتم و رفتم آب و روغنشو عوض کردم که تو جاده نذاره من رو ، اومدم خونه وسایلامو بردارم ، به مامانم گفتم بهم چمدون بده و کاور لباس ، مامانم چپ نگاه کرد بهم جویا شدم قضیه چیه گفت راستشو بگو ببینم کجا میری که با کلاس میری گفتم بخدا راهیان میرم ولی باور نکرد گفت تو هرسال این تیپی نمیرفتی و ته تهش یه ساک خسته با خودت میبردی گفتم بلاخره شهدا من رو اینجوری خواستن دیگه....


نهار رو زدم و ساعت 3 زدم از خونه بیرون....اولین کاری که کردم رفتم بهشت زهرا سر قبر حسن آقا و ازش اجازه گرفتم و کمک خواستم .....ساعت 4 بود عوارضی رو رد کردم و افتادم تو جاده تهران قم ، این ماشینی که داده بودن بهم پژو بود ولی لامصب بد شتاب داشت و هرچی گاز میدادی میرفت.....طبق معمول چراغ گردون (LED) رو زده بودم پشت شیشه ماشین و پلیس ها باهام کاری نداشتن و 40 دقیقه ی رسیدم قم....جاده قم رو رفتم سمت اراک چون به این مسیر آشنا نبودم بخاطر همین از 140 کیلومتر بیشتر نرفتم......( من آدم قانون مندی هستم ها فک دیگه ی نکنین ها ، اینجا که صمد و ممد میگن آآآ بیز بنا گویروخ کی سن قانونمند سن ) رسیدم اراک رفتم داخل شهر تا ببینم امنیت شهر چطوری هس ( منظور از امنیت رسیدن به شکم هست ) جویا شدم گفتن اینجا نون های خوبی داره و خریدم ، شیشه ماشین دودی بود ولی کم بخاطر همین از اراک براش پرده خریدم ( بلاخره شهرت بازان نمیمیرن ، به فارسی میشه آجیل بازی ) حرکت کردم سمت خرم آباد رسیدم به یه سه راهی که پمپ بنزین داشت رفتم بنزین زدم و نماز مغرب عشاء رو با یکساعت تاخیر خوندم....یکم وسایل خریدم ( تخمه ، آب ، فلاکس برای چای ، نوشابه ، میلچه.....)


بعد نماز حرکت کردم به سمت خرم آباد لامصب جادش خیلی خراب بود حوالی ساعت 8/30 بود که رسیدم خرم آباد ، هماهنگ کرده بودن شب رو برم مهانسرای شعبه سرپرستی بانک انصار خرم آباد.....لامصب برا خودش هتلی بود امکانات در حد بنز....واقعا ظلمتو نفسی بود....برام شام آوردن و خوردم بعدش حوصلم سر رفت زدم بیرون تا چرخی بزنم....


زنگ زدم یکی از همکارام که تو اونجا بود و اومد باهم رفتیم بیرون و چرخیدیم.....برگشتم مهمانسرا خوابیدم......


داخل پرانتز بگم که قضیه میلچه به قوت خود در طول سفر باقی بود ......


خوب دوستان عزیز تا همینجا کافی هست.....


انشاالله سعی میکنم هر هفته 5شنبه یا جمعه خاطره جدید بنویسم....




رفقا بنده رو دعا کنین تا مرگم با شهادت باشه......


التماس دعا......                      


یا حق                              

پنج‌شنبه 21 فروردین 1393
توسط: محسن

ناگفته ها....(هرکی رمز میخواد بهش بدم)

این مطلب رمزدار است. در صورت نیاز رمز آنرا از نویسنده مطلب دریافت نمایید.
رمز عبور:
دوشنبه 18 فروردین 1393
توسط: محسن

بسم رب الشهداء

سلام دوستان و همسنگران عزیز.....


تبریک میگم سال جدید رو ، انشااله سال پر خیرو برکتی داشته باشین.....


به زبون ترکا هم الله گلن گونریزی خیر السین......


الحمدالله آخر سال 92 رو خوب تموم کردم و بازم صد هزار مرتبه شکر که سال 93 رو خوب و عالی شروع کردم که انشاالله با توکل بر خدا و ائمه اطهار ( ع ) و کمک شهداء سالی پربرکتی داشته باشم.......


دوستان عزیز اگه همراهیم کنین میخوام ناگفته های از قبل راهیان نور که بعضی افراد منافعشون در خطر بود ، چه کارای که نکردن و خاطرات راهیان نور خودم رو بنویسم و البته از همه مهمتر میخوام خاطرات سفر کربلا رو هم بنویسم انشاالله که خدا خودش کمکم میکنه......


خوشبختانه امسال از شانس من یا بد اقبالیم طنز زیاد به پستم خورد تو راهیان و کربلا که عمری باقی باشه انشاالله می نویسم......




رفقا برای بنده دعا کنین تا مرگم با شهادت باشه.......


التماس دعا.....                       


یا حق